زندگی یه صخره است
باید موج بشی بشکافی
زندگی یه لحظه است
باید تاروپودشی وببافی
زندگی بازی دلهاست
باید ببازی تا بسازی
زندگی حرمت خداست
تا میتوانی به خودت بنازی
زندگی خط کشیدن رو فاصله هاست
باید غم نشی تو شادیها گم بشی
زندگی پیاده رفتن تا خود زندگی است
زندگی یه مشت مسیر ریاضی است
زندگی قاب گرفتن در آینه چشمهای هم
تا صبح صلح زندگی زندگی زندگی.
شاپرک ها رو به مهمانی بهار دعوت کنم
بدیهای گذشته مو خوب کنم
اما نه بلد نیستم تو رو عاشق کنم
تو یادم دادی که همیشه آ بشم.
که در هنگام سکوتت قلبم شکست.
در این روزای نیلی
در پی راهیم
برای بهتر شدن
همراه با خدا
عشق
باران
و جایی برای کفتر شدن
رازی برای برتر شدن
با تو
در رویای سبزپرواز
در ایستگاهی بنام آغاز
با بلیط های سوخته دیروز
و شروع دوباره ما
در ابتدای صفحه امروز
پاییز90
نگو عشقت راهی شده
من که باور ندارم
خدا ازتون راضی شده
نگو خورشید آروزشه
نگو مهتاب آبروشه
می دونم انتظارشو نداشتی
که زندگیت زیروروشه
یکی جلوشو بگیره
خسته ام از این همه آرزو
عمرم داره از بین میره
یکی بهم گفت برو
کوله بارت رو بردار
اینجا دیگه جای تو نیست
برو خدانگه دار
بهار۸۹
تو رو از خواب گرفتم .
و امروز كجايم؟
و به كجاي فردا ميروم
عجيب
ديگر اين روزها
آينه در برابرم نقش بازي نميكند
انگار فريادم پخته شده
ريشه هاي هرزم سوخته شده
لباس انديشه ام با پر پرنده دوخته شده
براي من يك عمر جستجو بود
تو روزگار وحشي عشق رو ريشه كردي
براي قصه ما همين يك آرزو بود
و وقتی که به تابلو تجربه ها نظر نمی کنم
گاه این کم شدن هاچراغ راهنما می شود
گاه حتی باد هم برایم قطب نما می شود
منو در خودت حك كن
يبا تا آخرين
جدول
معماي عشقمو حل كن
من در خودم مات
شدم
در كوير زندگي
آب شدم
به آخر قصه
نرسيدم و
اسير بي رنگي خواب شدم
بهار 88 م.چ
به دل هزاران راز دارم
حالا دل شده يه تكه گنج
بگو چگونه آن را در سينه نگه بدارم ؟
درشهر مردمان بي سايه
پايان فصل كتاب افسوس
درشهد زنبوران بي آيه
***
خط وخون نمايشنامه اي است
براي هر فرد بي وجدان
زنگ تولد و مرگ سرودي است
براي روحهاي سرگردان
***
قلم از پر پرنده
نون از مرزعه گندم
قسم به كودك چرنده
جنون از حنجره مردم
***
پايان جنگ سوخته
ميان مردمان بي سو
رمان مرگ مورچه
زمان زنبوران بي كندو
***
شروع خط پايان
براي نسل كوفته
ظهور ابر وباران
براي فصل سوخته
(تابستان87 )
يكي مثل من
فكرهاي منجمد شده دارد
يكي مثل من
طلوع خورشيد را مي سوزاند
جنگل برفي را
صحراي تهي را
و همه را با پرده تحمل مي پوشاند
يكي مثل من
در صبح مه آلود
خون خورشيد را مي مكد
يكي مثل تو
تو جشن ستاره
نور مهتاب را مي دزد
گريه نكن
از دست روزگار
نترس
از دزدان بهار
***
اي كاش هوا بودي
تو را نفس مي كشيدم
اي كاش رويا بودي
تو را در خواب مي ديدم
بذرهاي اميد ميكارم
و در صبح رنگينواژه هايم را به باد مي سپارم
تا كه آفتاب
آرام آرام سينه ام را بشكافد
و مهتاب
در شب حادثه
برايم پيراهني از جنس خاك ببافد
بمون تا عاشق بشيم
گل شقايق بشيم
سوار قايق بشيم
بريم به دور دست ها
اونجا كه هيچ طلسمي
عشق ما رو نگيره
تو قصه من و تو
ديو سياه بميره
آه آليا هيه لو
رو نرو اله كاريكاوا
آه راستاورا جاورا روا روا
آه لارازوره هيمه گا هيمه گا
آه سيه روله رولا گيرا ساويرا
آه ماران بورولا سارا وه الا هيو
هايي يورا هايي يورا هيا وووووو
توضيح:نمي دانم اين شعري كه گفتم با چه زباني است!اصلا نمي دانم چه گفته ام! اسمي كه براي عنوان مطلب انتخاب كرده ام نمي دانم چه معني مي دهد ... اين كلمات خودشان وارد ذهنم آمده اند و حس خوبي بهم داده اند.
كه در اين فصل تاريك
گندم ها را درو نكنند
فصلي كه واژه برآهنگ خون ميخ ميشود
موهاي بدنم سيخ ميشود
قطره قطره .............از لبانمان ميچكد
چرا
چشم هاي نارس در هم پيچ مي شود.